آورده اند که در روزگاران قديم ، تاجرها اجناس خود را با اسب و شتر از شهري به شهر ديگر مي بردند تا بفروشند و سود ببرند . راه ها ناامن بود . در پيج و خم جاده ها ، دزدها به کمين مي نشستند تا کاروان هاي تجاري از راه برسند . آن وقت از تاريکي شب استفاده مي کردند و به آنها حمله مي کردند و اجناس و اموال آنها را مي دزديدند . تجار براي اين که تعدادشان زياد باشد و دزدها به آنها حمله نکنند ، گروهي سفر مي کردند . روزي کارواني راه افتاد که از شهري به شهر ديگري برود . تعدادي از تجار هم در آن کاروان بودند . هر کدام از تجار ، جنس زيادي با خودش مي برد تا در شهر بعدي بفروشد .

 

کاروان يکي دو روز راه رفت تا بجايي رسيد که جاده چند پيج و خم داشت و خطر حمله دزدها در آنجا بيشتر بود . تجار از ترس حمله دزدها آرام و قرار نداشتند . شب از راه مي رسيد و تاريکي شب ، خطر ديگري براي افراد کاروان بود . راهنماي کاروان به مسافران پيشنهاد کرد که پيش از رسيدن به پيج و خم جاده ، جايي را براي خواب و استراحت انتخاب کنند و فردا که هوا روشن شد ، از پيچ و خم جاده بگذرند ، چراکه در روز روشن ، خطر حمله دزدها کمتر است .

 

کاروانيان بارهايشان را از روي اسبها و شترها به زمين گذاشتند و وسايل خواب و خوراک و استراحت خود را روي زمين پهن کردند . راهنماي کاروان به بازرگانان گفت : اموال و اجناس گران قيمت خود را لا به لاي سنگ ها و کمي دور از محل استراحتمان پنهان کنيد تا اگر دزدها حمله کردند ، دستشان به آنها نرسد ." اين پيشنهاد راهنماي کاروان را تجار پسنديدند و همه مشغول پنهان کردن دارائيهاي خود شدند . درميان تجار ، يک نفر بود که اصلا ً ناراحت به نظر نمي رسيد . با اين که او هم کالا و اجناس زيادي همراه داشت ، اصلاً نگران حمله دزدها نبود . او سعي مي کرد به تاجرهاي ديگر کمک کند تا اجناسشان را در جاي مناسبي مخفي کنند .

 

 بعد از اين که او به همه کمک کرد ، اجناس خودش را در جايي که دور از دسترس نبود ، پنهان کرد . بازرگانان شام خوردند و با نگراني و ناراحتي دراز کشيدند که استراحت کنند . تاجري که به بقيه کمک کرده بود ، گفت " اين طور که نمي شود ، بهتر است به نوبت بيدار بمانيم و مواظب حمله دزدها باشيم ." ديگران پيشنهاد او را پسنديدند . او گفت : " همه بخوابيد ، اول من نگهباني مي دهم و بيدار مي مانم ، دو ساعت که گذشت ، يکي از شما را براي نگهباني بيدار مي کنم و خودم مي خوابم . " مسافران کاروان که خسته و نگران بودند ، از پيشنهاد او استقبال کردند و از اينکه چنين آدم فداکاري همسفرشان شده ، خوشحال شدند و خوابيدند .

 

 تاجر کمي صبر کرد . وقتي مطمئن شد که همه خوابيده اند ، پاورچين پاورچين از کنار همسفرانش دور شد و به طرف پيچ و خم هاي جاده رفت تا سايه اي را در تاريکي ديد . با صداي بلند گفت : " اگر شما دزد و راهزن هستيد ، به حرفم گوش کنيد . من تنها هستم و اسلحه اي به همراه ندارم ، مرا نزد رئيس خودتان ببريد . راز مهمي را بايد با او درميان بگذارم ."

 


دزدها به سر او ريختند ، دست و پايش را بستند و او را پيش رئيس خود بردند . تاجر وقتي به رئيس دزدها رسيد ، گفت من يکي از مسافران و تاجراني هستم که با کارواني که کمي دورتر از اينجا اتراق کرده ، به سفر مي روم . اگر به من قول بدهيد که با مال و اجناس من کاري نداشته باشيد و بخشي از اجناسي را که از حمله به آن کاروان بدست مي آوريد به من بدهيد ، رازي را با شما درميان مي گذارم . رئيس دزدها گفت : " بگو ، قول مي دهيم " . تاجر گفت که چند نفر با آن کاروان سفر مي کنند و چگونه اجناس ارزشمند خود را لا به لاي سنگهاي کنار جاده مخفي کرده اند . او که جاي تمام اجناس را مي دانست ، نشاني مخفيگاه هاي اجناس بازرگانان را به رئيس دزدها داد . بعد هم با عجله خودش را به کاروان رساند . رفت و برگشت او ، بيش از دو ساعت شده بود .

 

 به همين دليل تا به کاروان رسيد يکي از همسفرانش را بيدار کرد و گفت : بيش از دو ساعت است که من بيدارم و نگهباني مي دهم ، خيلي خوابم مي آيد ، بهتر است يکي دو ساعت تو نگهبان باشي / تو هم که خسته شدي ، يکي ديگر را براي نگهباني بيدار کن . سپس دراز کشيد و ظاهرا ً خوابيد . هنوز نيم ساعت هم از مدت نگهباني نگهبان تازه ، نگذشته بود که راهزنها به کاروان حمله کردند . نگهبان با داد و فرياد مسافران کاروان را بيدار کرد و حمله دزدهها را به همه خبر داد . دزدها به طرف نشاني هايي که تاجر داده بود ، رفتند و همه اجناس تجار را از مخفيگاه ها بيرون آوردند و با خود بردند . اما هيچ يک از آنها به کالاهاي تاجري که به سراغشان رفته بود ، نزديک نشدند . مسافران و تاجران تا صبح آه و ناله کردند و از اينکه اموالشان به غارت رفته ، غصه خوردند .

 

 هوا که روشن شد کاروان دزد زده ، آماده حرکت شد . چند نفري گفتند : ما که ديگر فقير و بيچاره شده ايم و چيزي براي فروش نداريم ، بهتر است برگرديم . چند نفري هم گفتند : بهتر است خودمان را به شهر بعدي برسانيم و از دوست و آشنايي پول قرض کنيم . "

 


اما همه از اينکه اموال يکي از تاجرها دزديده نشده ، در تعجب بودند . يکي مي گفت : او مرد فداکاري است ، به همه ما کمک کرد تا جنسهايمان را مخفي کنيم . دل پاکش به او کمک کرده و اجناسش دزديده نشده است . يکي ديگر مي گفت : " او آدم خوبي است ، اولين کسي بود که داوطلبانه نگهباني داد ، جواب خوبي اش را گرفته است ."

 


يکي هم عقيده داشت که چون او اجناسش را لا به لاي سنگها و دور از دسترس پنهان نکرده ، چشم دزدها به مال و دارايي اش نيفتاده ، زيرا دزدها دنبال گوشه و کنار و مخفيگاه هاي لا به لاي سنگ ها بوده اند . تاجر از همسفرانش تشکر کرد و گفت : چون دل ِ شنيدن آه و ناله همسفران را ندارم ، قصد دارم که از کاروان جدا شوم و بقيه راه را به تنهايي سفر کنم . اجناسش را روي دو سه تا اسب و شتر بار کرد و براه افتاد . در سر راه ، خودش را به محل راهزنها رساند و طبق قراري که با آنها گذاشته بود ، سهمش را گرفت . دو سه روز بعد ، کاروان دزد زده به شهر رسيد .

 

تاجرها به بازار رفتند تا دوستان و آشناياني پيدا کنند و از آنها پول قرض بگيرند ، يا جنسهاي کم ارزشي را که به چنگ دزدها نيفتاده بود بفروشند . در بازار ، تاجر همسفر خود را ديدند که اجناسش را براي فروش عرضه کرده است . يکي از تاجرها متوجه شد که بعضي از جنس هاي دزديده شده هم جزو کالاهاي اوست . دوستان و همسفران را جمع کرد و چيزي را که ديده بود ، براي آنها نقل كرد . همه با هم نزد قاضي رفتند و از او شکايت کردند . قاضي دستور داد او را دستگير کنند و نزد او بياورند . تا چشم قاضي به تاجر افتاد ، گفت : عجب ، پس اين شريک دزد و رفيق قافله تو هستي . حالا دستور مي دهم بلايي به سرت بياورند که مرغان هوا هم به حالت گريه کنند .

 


از آن به بعد به آدمهاي منافقي که براي حفظ مال و دارايي خود ، دست به هر کاري مي زنند و حتي براي دشمن جاسوسي مي کنند ، مي گويند : " شريک دزد و رفيق قافله "